عروسکهای من!
یه ر و ز احساس کردم بزرگ شدم و عروسکهایی رو که دلم نیامده بود باهاشون
بازی کنم و نو مونده بود به خواهرم بخشیدم![]()
برخلاف تصورم خواهر کوچیکه اونطور که دوست داشت با اونا بازی کرد
و من کهنه و داغون شدنشون رو دیدم![]()
و حسرت خوردم که چرا لذت بازی با اونهارو اون وقتا که باید ،از خودم دریغ کرده بودم
حالا یاد گرفتم خیلی چیزها تو زندگی حکم همون عروسکهارو دارند
و زندگی تکرار بازیهای کودکی است
حالا به جای عروسک چیزهای دیگه ای د ارم که دلم میخواد ازشون بهر ببرم تاحدر
رفتنشون رو به دست دیگری نبینم
یاد گرفتم هیچ عروسکی رو نمیشه تا ابد نگه داشت پس بهتره تو بازی خودت فرسوده بشن
تمام زندگی تکرار همین بازی و بازیچه هاست و اونایی موفقند که به موقع از اونچه که دارند بهره ببرند
زندگی گاهی هم به اجبار عروسکهات رو ازت میگیره و اونوقته که نمیشه کاریش کرد
و بهتره بهش فکر نکنی
خداجون کمکم کن درست زندگی کنم![]()
پروین

امیدوارم که از مطالب این وبلاگ کمال استفاده را ببرید و در جهت بهبود کیفیت هر چه بیشتر این وبلاگ نظربدهید