قسمت دوم- تولد کورش
دوست خوب م حیفه داستان تولد بزرگرترین شخصیت سرزمینت رو نخونی
آستیاک سراسیمه از خواب بیدار شد، بلافاصله خوابگزاران مغ را به حضور خواند و تعبیر خواب را از آ نان خواست. او در خواب دید که از شکم دخترش ماندانا تاکی رویید که شاخ و برگ آ ن تمام آ سیا و سرزمین های ناشناخته را پوشاند ه است.
مغان به او گفتند: (( ای پادشاه: دخترت ماندانا که هم اکنون باردار است، پسری به دنیا خواهد آ ورد که سلطنت را از تو خواهد گرفت و بر بخش عظیمی از دنیا فرمانروا یی خواهد کرد .))
پس از شنید ن سخنان مغان، آنان را مرخص نموده و بلافاصله ((هارپاک)) وزیر خویش را خواست، شاه او را خطاب قرار داده و گفت: ((دخترم ماندانا را به جای امنی می بری، پس از این که فرزندش متولد شد، بلافاصله فرزندش را بکش و به هر صورت که خواستی او را دفن کن،اما مواظب باش که از این موضوع با کسی چیزی نگویی، ای هارپاک! از خشم من بترس و فرمان مرا مو به مو به اجرا درآ ور.)) هارپاک سخت مورد اطمینان ا ستیاک بود و در جواب شاه گفت: همان خواهم کرد که می گو یی، خیال پادشاه آ سوده باشد.))
ماندانا همراه ند یمه های خویش به خانه ای مجلل که هارپاک تدارک دیده بود نقل مکان کرد، کمبوجیه شوهرش چند روز پیش به علت کسالت کوروش پادشاه پارس ، او را ترک کرده بود. کمبوجیه فرزند ارشد کوروش، پادشاه پارس بود که می بایستی پس از مرگ پدر به عنوان پادشاه پارس در انشان اقامت نماید.
فرزند ماندانا متولد شد هارپاک با اندوه فراوان طفل را در جامه ای از حریر پیچاند و همراه خود برد، او مردی فهیم و دوراندیش بود به هیچ عنوان نمی خواست دستش را به خون طفل آ لوده کند چرا که این نوزاد از طریق پدرش با او نسبتی داشت و از طرف دیگر آ ستیاک پیر بود و جانشینی ند اشت،چنانچه اگر پس از مرگ آستیاک،ماندانا به سلطنت برسد بی شک از او انتقام خوا هد گرفت. با این وجود او از فرمان آ ستیاک هم نمی توانست سرپیچی کند.
طفل را در خانه به همسرش سپرد، همسر هارپاک نیز از واقعه مطلع شد و او نیز هارپاک را از به قتل رساند ن طفل برحذر داشت. همسر هارپاک زنی پارسا و موحد بود. هارپاک یکی از افرادش را به دنبال ((میترادات)) چوپان سلطنتی که درکوهستان زندگی می کرد، فرستاد و از او خواست که هر چه زود تر میترادات را به نزد اوبیاورد. میترادات با همسرش ((سپاکو)) در کوهستان های مرتفع زندگی می کردند و به چوپانی گله های پاد شاه روزگار میگذراندند. سپاکو آخرین روزهای بارداریش را سپری می کرد، میترادات از این که در این روزهای آخر بارداری زنش او را تنها می گذا شت نگران بود، اما چاره ای نداشت. وقتی میترادات به نزد هارپاک رسید، هارپاک بی درنگ به اوگفت:
پادشاه به تو امر می کند که این طفل را با خود برده و در دورترین نقطه ی کوهستان او را کشته و دفن نمایی)) هارپاک برای اطمینان بیش تر به اوگفت: سه روز دیگر قاصدی از سوی من برای اطمینان از مرگ کودک به سوی تو می آ ید.
میترادات پس ازشنیدن سخنان وزیر بزرگ طفل را بردا شت و با شتاب به سوی کوهستان به حرکت درآ مد. وقتی میترادات به خانه رسید متوجه شد فرزند ش که پسر هم بود مرده به دنیا آمده است. سپاکو از مرگ فرزندش سخت افسرده بود.
سپاکو پس از شنیدن سخنان شوهرش او را از قتل کودک برحزر داشت و به اوگفت او را مثل فرزند خودم بزرگ می کنم من می دانم که این نوزاد فرزند ماندانا است، نباید او را بکشی. میترادات در جواب به اوگفت: ((پس فرمان شاه چه می شود؟!)) سپاکو لباس های طفل را از تن به در کرد و به نوزاد مرده ی خویش پوشاند و در جواب به میترادات گفت: این هم فرمان شاه این طفلی است که تو می بایست می کشتی.)) میترادات در زیر درختی تنومند گوری آماده کرد و نوزاد را در آن جای داد. صبح روز سوم از طرف هارپاک دو نفر به سوی میترادات آمدند میترادات آ نان را به طرف گوری که آماده کرده بود برد و پس از اطمینان ا نان از مرگ کودک، گور را از خاک پر کرد.
فرستا دگان هارپاک در بازگشت به او گفتند: فرمان همان طور که خواسته بودید اجرا شد. هارپاک در اند وه به سر برد، اما از این که دست خویش را به خون فرزند کمبوجیه آ لوده نکرده بود،خوشحال بود.
امیدوارم که از مطالب این وبلاگ کمال استفاده را ببرید و در جهت بهبود کیفیت هر چه بیشتر این وبلاگ نظربدهید